آرام بودی
در چشمانت
مرگ می رقصید
رازی به تو گفت
و دستانت
شهوت زنده بودن را خفه کرد
و من
تا ابد محکوم به تنها رقصیدنم
دستانم
هنوز می خواهند روی کمر تو آرام گیرند
و گردنم
هرم نفسهای تو را می طلبد
+ نوشته شده در ساعت 23:20  توسط فرشاد
|
