خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود......
و خدا هدیه ای فرستاد ...
برای من !
هدیه ای که نمی دانم ارزشش را داشتم یا نه
ولی به هر حال
امروز در وجودم نمی گنجم !
حس می کنم ...
بالاخره آن روز رسید که : « صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل »
خدایا
خاکستری بر آتش درونم نشسته و راهی را بر من بسته
خدایا اراده ای کن تا
« صبا خاکسترم را از سر ره دورتر ریزد »
بر من خرده مگیر که جز تو کسی را ندارم
هیچ کس را
حتی خودم را ...

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
بیابانی برای فریاد کشیدن
با تمام وجود ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
و ماه را که به تو خیره شده
ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان ... راه درازیست
شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !
