به دنیا که آمدم
بالهایم در بهشت جا ماند
لبانت هر رهگذری را سیراب می کند
چشمانت از تن هر بیگانه دزدی
عشق تو
خودش را در دامان هر راه گم کرده ای می اندازد.
ولی من
نه رهگذر
و نه بیگانه ام
مرد روزهای رفته ام!
راهم را باز یافتم.
در رویای فردا
یا حسرت آنچه رفت
حال تو بوی تعفن مرگ می دهد
من
برای همین لحظه
شقایق های وحشی را
در گلدان فیروزه
می گذارم
عشق تو
فکر توست
که خاطراتم را به هم کوک می زند
خالق آن
نه چشمان گیرای تو
ذهن زیبای من است
که تو را در هر ثانیه طرح می زند
بافتم
با هزار رنگ بافتم
هر رنگ با هزار رنج
هر تار با آوازی
و هر پود را نغمه ای
عشقم را آب برد
و نفرتم را باد
شهوتم در کویر جان داد
و گم شد حسرتم در دشت
پیامی نمانده
برای قاصدکم در دست!

موسیقی بی کلام خواهد ماند
در بغض فروخورده تو
زیباترین شعر
جان داد
منم آن
افسونگر سرگشته
که هر شب مست
از چشمانی که در آن
شعله ها زبانه می کشند
پای کوبان در کنار آتش
ورد می خواند
تا جادوگرش را جادو کند
می زند
می ریزد
می شکند
خورد می کند
فحش می دهد
یک لبخند که میزند
باید بازهم عاشقش شود
يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار
شعري براي بختك ، شعري براي آوار
تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه
بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار

چيزي شبيه لعنت ، چيزي شبيه نفرين
چيزي شبيه نكبت ، چيزي شبيه ادبار
در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه هاي باطل ،بن بست هاي انكار
برهوت

غمگنانه در گورستان ایستاده ام
به اطرافم مینگرم:
همه چیز عریان است
تنها خاکستر مقدس مرگ است و صحرا
که همه چیز را پوشانده است
و از کنار خوابگاه ابدی
راهی روستایی میگذرد
که گهگاه قلب یک گاری در آن می تپد
در اینسو و آنسو چشم انداز دشتهایی فراخ پیداست
نه رودی،نه تپه ای،نه درختچه ای
تنها شاید دو بوته در جایی به دیدار هم شاد شوند
سنگهای بیصدا،مزارهای بیصدا
و صلیبهای چوبی
همه یکرنگ و دلتنگ
بیرنگ و دلتنگ
الکساندر پوشکین

بهار
دلبرانه خندید و خرامید
و من
خسته از نفسهای داغ تابستان
آرام بودی
در چشمانت
مرگ می رقصید
رازی به تو گفت
و دستانت
شهوت زنده بودن را خفه کرد
و من
تا ابد محکوم به تنها رقصیدنم
دستانم
هنوز می خواهند روی کمر تو آرام گیرند
و گردنم
هرم نفسهای تو را می طلبد
بیا برقصیم
که در این خرابات
گریستن
گرد و خاکی هم بلند نمی کند
![]()
در خرابه پرهیاهوی هر روز
اسطوره ای می خوانم
در سکوت خاک گرفته سرد هر شب
افسانه ای
رویایی می سازم
در آن مستانه چرخ می زنم شاد
صبح می شود
در خرابه پرهیاهوی هر روز
اسطوره ای می خوانم
در سکوت خاک گرفته سرد هر شب
افسانه ای
رویایی می سازم
در آن مستانه چرخ می زنم شاد
صبح می شود
در خرابه پرهیاهوی هر روز
...
![]()
شطرنج بازي مي كنيم
در سكوت بازي
ميچينم حرفهايي را كه بايد بگويم
تو مات مي شوي
و من در ماتم جمله اول فرو رفته ام
![]()

مي رقصم
براي گريز از سردي رقص شعله فندك
مي رقصم
براي گريز
ازسردي لمس سنگ قبر...
سردي تنفر...
سكوت...
بيماري...
پوچي...
خيانت...
جنگ..
فقر..
...
بايد برقصم
براي گريز از انجماد..!

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده ي كوچك
آنهم از دست عزيزي كه برايت
هيچكس چون او گرامي نيست!
بي گمان بايد همين باشد
عمريست در اين دنيا چرخ و فلكي هستيم
عمريست كه بي سامان در خود كلكي هستيم
عمريست كه فردامان هرگز نبود روشن
عمريست كه در اين دنيا هرگز نبود گلشن
عمريست كه حيرانم . دنبال همه حيران
عمريست كه جا مانديم . ديوانه و سرگردان
من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم
به هوس بازي اين بي خبران مي خندم
هر كه آر د سخن از عشق به آن مي خندم
خنده من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته است من به آن مي خندم
و خدا هدیه ای فرستاد ...
برای من !
هدیه ای که نمی دانم ارزشش را داشتم یا نه
ولی به هر حال
امروز در وجودم نمی گنجم !
حس می کنم ...
بالاخره آن روز رسید که : « صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل »
خدایا
خاکستری بر آتش درونم نشسته و راهی را بر من بسته
خدایا اراده ای کن تا
« صبا خاکسترم را از سر ره دورتر ریزد »
بر من خرده مگیر که جز تو کسی را ندارم
هیچ کس را
حتی خودم را ...

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
بیابانی برای فریاد کشیدن
با تمام وجود ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
و ماه را که به تو خیره شده
ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان ... راه درازیست
شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !